خلاصه کتاب
مثل همیشه من بودم و سکوت شب با یه ماه بالا سرم، از وجود خدا خبر نداشتم این که میگن خدا همه جا هستم نمیدونم راسته یا نه پس ترجیح دادم فعلا فکرمو به حضور نفر سوم مشغول نکنم، به ماه خیره شدم دلم می خواست میتونستم دستمو دراز کنم از آسمون بکشمش پایین تا برا خودم باشه تا دیگه جرئت نکنه همزمان که بالا سر من هس بالا سر یه عالمه آدم دیگم باشه، ولی مگه میشه اون موقع من دیگه نمیتونستم ادعا کنم که تنهام چون حالا من شریک تنهاییه همرو داشتم!! «ماه»